کتاب راز خدمتکار (این خانۀ بینقص فقط یک قانون دارد. پشت درهای بسته را نگاه نکن…) به انگلیسی (The housemaid’s secret) اثر فریدا مکفادن (FREIDA MCFADDEN) ترجمۀ محسن شعبانی انتشارات یوشیتا
معرفی کتاب راز خدمتکار:
کاش هیچوقت پایم را به این خانه نمیگذاشتم…
احساس وحشتناکی نسبت به آن زن پشت در بسته دارم. اما او به من دستور داده که در آن اتاق را باز نکنم و مجبورم به حرفش گوش دهم. چون اگر کسی از راز من باخبر شود، مرا استخدام نمیکند. اما میدانید صدای گریهاش، آن لباس خونی و لکههای روی روشویی مرا آزار میدهند.
با خودم میگویم مهم این است که یک زن را از دست مرد روانیاش نجات دهم. برای همین درب اتاق را خیلی آرام باز میکنم و …
معرفی کامل راز خدمتکار:
در جامعۀ جهانی مدرن امروزی زنانی هستند که مورد بیاحترامی و بدرفتاری همسران خود قرار میگیرند و بهاصطلاح «بدسرپرست» هستند. در اغلب موارد آنها هیچ حامی و پشتیبانی ندارند و چارهای جز کنار آمدن با این وضعیت ندارند. بسیاری از زنان و دختران آسیبپذیر جامعه مورد سوءاستفادههای جنسی و گاهی مورد تجاوز گروهی قرار میگیرند و بهطرز فجیعی به قتل میرسند. بااینحال، عدهای، فارغ از جایگاه و منزلتشان بهدنبال کمک به این افراد و رها کردن آنها از وضعیت اسفبار زندگیشان هستند. افرادی که این کار را وظیفۀ خود میدانند و ابایی از انجام آن ندارند.
اثر پیشرو با عنوان راز خدمتکار به یکی از همین افراد اشاره دارد. میلی دختر مهربانی است که در خانههای افراد بهعنوان خدمتکار کار میکند و رؤیای گرفتن مدرک مددکاری اجتماعی را دارد تا بتواند با قدرت بیشتری به آنها خدماترسانی کند. او برای کمک به زنان آسیبدیده متحمل مشکلات زیادی شده است؛ اما همچنان این کار را رسالت خودش میداند و حتی در میان آنها بهعنوان یک ناجی قهرمان شناخته میشود.
او هنگام کمک به یکی از زنان بهظاهر درمانده و آسیبدیده، گرفتار مخمصهای بزرگ شده و داستان از همین نقطه وارد فاز جنایی خود میشود.
خواندن این کتاب را به همگان، بهویژه علاقهمندان به رمانهای معمایی-جنایی بهشدت توصیه میکنم.
قسمتهایی از کتاب:
- امشب کشته خواهم شد.
هوا کاملاً طوفانی است و هرازگاهی اتاق نشیمن کلبۀ کوچکی که قرار است شب را در آن بگذرانم، با رعدوبرق روشن میشود. اینجا همان جایی است که قرار است آخرین لحظات زندگیام را سپری کنم و آخرین نفسهایم را بکشم. دیگر چیزی به پایان ناگهانی زندگیام باقی نمانده. برای لحظهای، بدن نیمهجانم را تصور میکنم که روی زمین چوبی افتاده و خونم روی زمین پخش شده و درحال نفوذ به کفپوشهای چوبی است. چشمانم سیاهی میرود و بهسختی میتوانم کفپوشهای چوبی کف اتاق را ببینم. چشمهایم باز هستند، اما چیزی را نمیبینند. دهانم کمی باز مانده و از گوشۀ لبم خون میریزد.
نه. نه؛ حداقل امشب نباید بمیرم.
تاریکی مطلق دوباره فضای کلبه را در بر میگیرد و من کورمالکورمال، سعی میکنم از کاناپه فاصله بگیرم. طوفان بسیار شدید است؛ اما نه آنقدر شدید که باعث قطعی برق شود. نه، احتمالاً کسی برق را قطع کرده است؛ کسی که تا پیش از این، خیلیها را به دیار باقی فرستاده و من را بهعنوان سوژۀ بعدیاش در نظر گرفته است.
همهچیز با یک تمیزکاری ساده شروع شد و حالا ممکن است با پاک کردن خونم از کف کلبه تمام شود.
منتظر میمانم تا رعدوبرق دیگری بزند و با روشن کردن فضای کلبه، راه را نشانم دهد؛ سپس با احتیاط بهسمت آشپزخانه میروم. هیچ طرح و برنامهای در ذهنم ندارم، اما در آشپزخانه سلاحهای بالقوۀ خوبی برای دفاع پیدا میشود. انواع و اقسام چاقوها را میتوان آنجا پیدا کرد؛ تازه بهجز اینها، از چنگال و ماهیتابه هم میتوان بهعنوان سلاح استفاده کرد. باید با دست خالی به مصاف قاتل بروم؛ باوجود چاقو، ممکن است شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشم.
پنجرۀ آشپزخانه در مقایسه با پنجرۀ اتاق نشیمن، بهمراتب بزرگتر است و به همین دلیل، هنگام رعدوبرق آشپزخانه پرنورتر از جاهای دیگر میشود. مردمک چشمهایم برای جذب نور بیشتر به گشادترین حالت ممکن رسیدهاند. تلوتلوخوران بهسمت پیشخان آشپزخانه میروم، اما پس از برداشتن چند قدم روی کف مشمع اتاق، پاهایم سر میخورند و باشدت هرچه تمامتر روی زمین میافتم؛ طوری که آرنجم از شدت درد، تیر میکشد و اشک در چشمانم حلقه میزند؛ اگرچه تا قبل از آن نیز از شدت ترس، اشک از گونههایم جاری بود.
درحالیکه تلاش میکنم روی پاهایم بایستم، متوجه میشوم که کف آشپزخانه خیس است. دوباره رعدوبرق میزند و در روشنایی ناشی از آن نگاهی به کف دستهایم میکنم؛ هردو به سرخی میزنند. من روی آب جمعشده یا شیری که روی زمین ریخته باشد، لیز نخورده بودم؛ بلکه روی خون لیز خورده بودم.
بیدرنگ همانجا مینشینم و بهدقت بدنم را برانداز میکنم. هیچ جایی از آن آسیب ندیده و این یعنی اینکه این خون مال من نیست؛ یعنی هنوز نیست.
ندایی از درونم به من میگفت: «برو. همین الان برو. این تنها شانسیه که داری.»
اینبار، راحتتر روی پاهایم میایستم. به پیشخان آشپزخانه میرسم و با لمس سطح سفت و سرد آن، نفس راحتی میکشم. در تاریکی، بهدنبال ست چاقوها میگردم؛ اما نمیتوانم آنها را پیدا کنم؛ یعنی کجا هستند؟
سپس صدای قدمهایی را میشنوم که نزدیک و نزدیکتر میشوند. تخمین فاصله سخت است؛ بهخصوص اینکه همهجا تاریک و ظلمات است؛ اما من تقریباً مطمئن هستم که به غیر از من، یک نفر دیگر هم در آشپزخانه است. با دیدن یک جفت چشم که به من خیره شدهاند، موهای تنم سیخ میشوند.
من دیگر تنها نیستم.
دلم پر از آشوب میشود. اشتباه بسیار بدی انجام دادم و فرد بسیار خطرناکی را دستکم گرفتم و حالا هم چارهای جز تاوان دادن ندارم.
دربارۀ نویسنده، فریدا مکفادن:
فریدا مکفادن، نویسنده پرفروش آمازون و اهل آمریکا، یک پزشک متخصص در آسیب مغزی است که چندین رمان هیجانانگیز روانشناختی و معمایی-جنایی و نوشته است.

نقد و بررسی وجود ندارد.