کتاب چطور دچار خودفریبی نشویم (راز تحول روابط و دستیابی به نتایج) به انگلیسی (Leadership and Self-Deception) اثر مؤسسه آربینجر (The Arbinger Institute) ترجمۀ فاطمه محسنی انتشارات یوشیتا
معرفی کتاب چطور دچار خودفریبی نشویم:
در پس هر رفتار و کلام ما چه نهفته است؟ چطور بفهمیم طرف مقابلمان دروغ میگوید؟ آیا ما هم پشت حقیقتی پنهان میشویم و خودمان را فریب میدهیم؟
این کتاب ازطریق داستانی، به شما نشان میدهد که چگونه در برابر انگیزههای واقعی کور میشوید و بهطور ناخواسته تلاشهایتان برای رسیدن به موفقیت و بازسازی روابط آسیبدیده را از بین میبرید. علاوهبراین به شما کمک میکند تا دروغهای مداوم را کشف کنید و بر دروغهایی که در قلب روابط هستند و مانع از رسیدن به نتایج میشوند، غلبه کنید.
معرفی کامل کتاب چطور دچار خودفریبی نشویم:
خودفریبی، مشکلی مبرم و جهانی است. چه در محیطهای حرفهای و چه در محیطهای خصوصی، چالشی که بیوقفه در روابط و سازمانهایمان با آن روبهرو هستیم، از ناکامی در آشکارا دیدن خودمان و دیگران بهعنوان انسان نشئت میگیرد. همۀ ما در روابط مختلفی زندگی میکنیم. بعضی رابطهها نشاط میآورند، درحالیکه بعضی دیگر استیصال و درد را در ما برمیانگیزانند. اما متأسفانه غافلشدن از وجود انسانیتِ درون دیگران، بسیار رایج و بهطور ترسناکی آسان است.
داستانی که در این کتاب بازگو میشود، نمایانگر آن است که چگونه افراد این ایدهها را یاد میگیرند و هرروز در نهاد مشتریانشان اعمال میکنند تا روابط را تغییر دهند و باعث پیشرفت سازمانی شوند. استفاده از شخصیتهای خیالی به ما اجازه داده است تا طیف وسیعی از داستانها و تجربیات واقعی را در این کتاب جمعآوری کرده و آنها را باهم ترکیب و اقتباس کنیم و در روایتی به رشتۀ تحریر درآوریم.
این کتاب درمورد درک، شناخت و کاهش خودفریبی و همچنین دیدن خود و دیگران به شکلی واضح و آشکار است. امید است به شما کمک کند تا زندگیتان را براساس این حقیقت که دیگران نیز مانند ما حائز اهمیت هستند، سپری کنید.
قسمتی از کتاب:
تئو گفت: «میفهمم. خب، بیاین قضیه رو بشکافیم. وقتی میگم خودفریبی بیماریایه که درک ما رو هدف میگیره، منظورم اینه که ما رو به یک ذهنیت درونی مبتلا میکنه؛ یک دید خودمحورانه و تحریفشده به خودمون و دیگران. بهجای اینکه دیگران رو مثل خودمون ببینیم، انسانهایی که امید و نیاز و سلیقه دارن، اونها رو بهعنوان مانع یا فرصت میبینیم یا اینکه حتی اصلاً اونها رو نمیبینیم. انسانها و موقعیتهایی که باهاشون روبهرو میشیم، تا حدی که روی ما تأثیر میذارن، برامون مهم میشن.»
تئو از بالای عینکش نگاهی به تام و آنا انداخت و گفت: «شرط میبندم قبلاً این اتفاق برات افتاده. اینکه حس کنی یکی فقط یک چیزی ازت میخواسته یا تو رو به چشم یک بار اضافی میدیده؟ یا اصلاً نمیدیده؟»
تام سرش را تکان داد. به این فکر کرد چطور دخترش هربار که از او چیزی میخواست، مهربان و خوشبرخورد رفتار میکرد و اگر او درخواستش را رد میکرد، چطور بهسرعت ترشرو میشد. این اواخر، مخصوصاً بعد از طلاقش، اغلب تسلیم میشد.
آنا گفت: «درسته، قبلاً یک همکاری داشتم که مرتباً ایدههام رو نادیده میگرفت. حس میکردم دلش میخواد فقط حق با خودش باشه و من فقط سرعتش رو کم میکردم.»
تئو پرسید: «و این چه تأثیری روی تو گذاشت؟»
«دیگه علاقهای نداشتم تا ایدههام رو به اشتراک بذارم، به نظر بیفایده میاومدن و سعی کردم تا جایی که میشد، دور و برش نباشم.»
تئو گفت: «خودفریبی تأثیر فاجعهباری روی روابط داره، چون هیچکس دوست نداره مثل چیزی کمتر از یک انسان کامل باهاش رفتار بشه. اینکه ما داریم خودمون رو فریب میدیم، تأثیرش مخربتر هم هست، چون نمیتونیم ببینیم که خودمون رو فریب میدیم و نمیتونیم این تفکر که مشکل از خودمونه رو بپذیریم؛ درست مثل اون دکترهایی که یافتههای زملوایس رو انکار کردن؛ دقیقاً مثل همون اتفاقی که برای من توی سانفرانسیسکو افتاده بود.
من اینقدر به خودم فکر میکردم، اینقدر حواسم به مسئولیتهام و بدرفتاریهایی که در حقم میشد، بود که اصلاً یادم نمیومد چقدر هیجانزده و خوششانسم که من هم بخشی از اون پروژه باشم. بقیۀ کسایی که باهاشون کار میکردم، حتی کسایی که دوست حسابشون میکردم، شده بودن نقشهای کوچیکی که توی درامِ بزرگِ زندگیِ من بازی میکردن. من اینقدر بهونه و توجیه واسۀ اشتباهاتم داشتم که حتی ذرهای درمورد هدفها، نیازها و مشکلاتی که بقیه داشتن از سر میگذروندن، کنجکاو نبودم.»
تام گفت: «خب، نمیشه که همۀ تقصیرها رو گردن تو انداخت، میشه؟»
از منظوری که تئو پشت حرفهایش داشت، احساس خوبی نداشت و ادامه داد: «بعضی وقتها فقط باید کاری که بهت سپرده شده رو انجام بدی.»
تئو گفت: «مسئله همینه! برخلاف تمام زحماتی که میکشیدم و سختیای که از سر میگذروندم، من کارم رو انجام نمیدادم. نه اونجوری که واقعاً باید انجام میدادم. وظیفۀ من این نبود که فقط تکالیفی که بهم داده میشد رو انجام بدم؛ بلکه وظیفم این بود که کمک کنم پروژه پیش بره.
اگه من با جونودل کار میکردم، جوری که واقعاً باید وظایفم رو انجام میدادم، اونوقت بقیه توی تیم میتونستن موفق بشن. اونموقع چیزی رو داشتم که بهش میگن ذهنیت بیرونی. وقتی من بیرون از خودم رو ببینم، مایلم که چالشها و نیازهای انسانهای اطرافم رو ببینم و سخت تلاش کنم تا تأثیر درستی روشون بذارم. این نتیجهایه که من مسئولشم.»
تئو ادامه داد: «حقیقت اینه که، همۀ ما به انسانهای دیگه متصلیم؛ برای همین هیچ راهی نیست که بشه باهاش دقیقاً کاراییمون رو بدون درنظرگرفتن تأثیری که روی بقیه داریم، اندازه گرفت. والدبودن، همکاربودن یا رهبربودن یعنی اینکه با انسانهای واقعی ارتباط داشته باشی؛ انسانهایی که ما بهطور قابلتوجهی روشون تأثیر میذاریم و این یعنی چگونگی انجام کارمون، بهاندازۀ اون چیزی که انجام میدیم، مهمه.
این دقیقاً چیزیه که من وقتی خودم رو گول میزدم و یک ذهنیت درونی داشتم، نمیتونستم ببینم؛ دراصل، چیزیه که نمیخوام ببینم. وقتی فقط از درون به قضایا نگاه میکنم، تنها تأثیرهای منفیای که دیگران روی من میذارن رو میبینم و سهم خودم رو توی این ماجرا نادیده میگیرم.
و همونطور که قبلاً گفتم، تا حدی دیگران رو به چشم وسیله میدیدم؛ ابزاری برای رسیدن به چیزی که میخواستم یا موانعی که سر راهم بودن یا حتی چیزهایی بودن که هیچ ربطی به من نداشتن. اونها مثل یک پسزمینه تو صحنۀ زندگی من بودن.»
آنا گفت: «بذار ببینم درست فهمیدم؛ تو میگی خودفریبی توی دیدن دیگران مشکل به وجود میاره و وقتی ما این مشکل رو داریم، نمیتونیم ببینیم که درکمون از دیگران تحریف شده؟»
تئو سر تکان داد و گفت: «نه میبینیم و نه میخوایم که ببینیم. درست مثل دکترهای بیمارستان عمومی وین که نمیخواستن ببینن چطور یک بیماری میتونه باعث تمام علائم تب زایمان بشه، مردم هم متوجه ناکارآمدیهای مختلفی که توسط خودفریبی ایجاد میشه، نمیشن. خودفریبی مشکل نامرئیایه که ریشۀ تمام مشکلات دیگه است.»
تام بیهوا گفت: «مشکلاتی مثل…»
تئو شروع به ردیفکردن مشکلات کرد: «عدم مسئولیتپذیری، پشت گوش انداختن، کشمکش بر سر قدرت، ناسازگاری، ارتباطات ضعیف، تعارضات عمیق، حقبهجانب بودن، شونه خالی کردن و روحیۀ پایین… اینها فقط چند موردشه.»
تام پرسید: «واقعاً به نظرت خودفریبی باعث تمام اینها میشه؟»
تئو گفت: «تمام مشکلاتی که در رابطه با مردم باهاشون روبهرو میشیم، توسط خودفریبی ایجاد میشه، ادامه پیدا میکنه یا تقویت میشه.»

دربارۀ نویسنده، مؤسسه آربینجر:
مؤسسه آربینجر یک سازمان مشاورهای است که در زمینه بهبود فرهنگ سازمانی و حل تعارض فعالیت میکند. این مؤسسه در سال 1979 تأسیس شد و از آن زمان به هزاران فرد و سازمان کمک کرده است تا کارایی و عملکرد خود را بهبود بخشند. کتاب چطور خودفریبی نشویم که در سال 2000 منتشر شد، به شدت مورد توجه قرار گرفت و به یک پرفروش جهانی تبدیل شد و اکنون به 27 زبان ترجمه شده و بیش از یک میلیون نسخه از آن فروخته شده است.
کتاب دوم آن، چطور درگیری و تعارضات را حل و فصل کنیم، در سال 2006 منتشر شد و به 14 زبان ترجمه شده و نزدیک به 500 هزار نسخه از آن به فروش رفته است. این کتاب قدرت کار آربینجر در حل تعارضات را نشان میدهد.
آربینجر به عنوان یک پیشرو جهانی در بهبود فرهنگ سازمانی و حل تعارض شناخته میشود. مشتریان این مؤسسه شامل افرادی هستند که به دنبال کمک در زندگی خود هستند و همچنین بزرگترین شرکتها و نهادهای دولتی جهان عضو این مؤسسهاند.
فهرست مطالب کتاب:
- تحسین کتاب
- مقدمۀ نویسنده
قسمت اول: بیماری ادراک
- بازخواست
- مشکل بزرگتر
- درمانده
- شغل یک رهبر
- مرگ و انکار
- شیوۀ دیدن ما
- ریشۀ مشکل
- یک نیاز تحریفشده
- اعتراض
قسمت دوم: دروغهایی که کورمان میکنند
- سویههای مزمن
- خرابکاری
- محور اصلی
- وجهه
- اولین قدمها
- آزمون و خطا
- محدودیتها
- بهتصویرکشیدن و تظاهر کردن
- عادتهای قدیمی و پیشروی
- بهانه و سرزنش
قسمت سوم: بصیرت رهبری
- دو راه
- شیوع
- تبانی
- ترس و احساسات
- شفاف دیدن
- معطوفشدن به بیرون
- رهبری واقعی
- حرکت به سمت جلو
رهبران خود را با برنامۀ رهبری قدرتمند آربینجر تغییر دهید
فصل چهارم: وظیفۀ یک رهبر
تحقیقات آربینجر دربارۀ چگونگی ارزیابی خودفریبی





نقد و بررسی وجود ندارد.