کتاب کلیله و دمنه مؤلف معصومه گلشنی انتشارات کودکیار
معرفی کتاب کلیله و دمنه:
کتاب کلیله و دمنه داستان دوستی دو شغال است که باهم صحبت میکنند و داستانهایی دربارۀ حیوانات و گاهی هم انسانها تعریف میکنند. شاید برایتان جالب باشد که این کتاب یکی از قدیمیترین آثار ادبی جهان است. حدود 2500 سال پیش، این داستانها ابتدا به زبان هندی نوشته شدند. بعدها در دوران پادشاه ساسانی، خسرو انوشیروان دستور داد تا این کتاب به زبان فارسی باستانی ترجمه شود؛ سپس ابن مقفع، آن را به زبان عربی برگرداند و بعد از آن به بسیاری از زبانهای دیگر، ازجمله یونانی، ترکی، اسپانیایی، روسی و آلمانی نیز ترجمه شد.
کتاب کلیله و دمنه شامل ده فصل است که هر کدام از آنها حکایتهای جذابی از زندگی حیوانات دارند؛ مثل فصل «شیر و گاو»، «کبوتر طوقدار»، «بوزینه و سنگپشت»، «موش و گربه» و دیگر داستانهای هیجانانگیز؛ اما درواقع، این حکایتها دربارۀ شیوۀ زندگی انسانهاست. کلیله و دمنه در طول تاریخ، نه فقط یک کتاب داستان، بلکه یک منبع بزرگ از دانش و حکمت برای مردم بسیاری از کشورها بوده است. این کتاب با روایتهای ساده و شیرینش، به ما یاد میدهد که چطور بهتر زندگی کنیم، با دیگران درست رفتار کنیم و عاقلانه تصمیم بگیریم. نسلهای زیادی در سراسر دنیا از این حکایتها درس گرفتهاند و این کتاب همیشه بهعنوان یک منبع برای آموزش اخلاق و زندگی به نسلهای بعد استفاده شده است.
مؤلف در این کتاب، سعی کرده است داستانها را به شکلی جذاب و سادهتر برای شما بازنویسی کند. برخی از حکایتها حاوی بخشهایی بودند که شاید برای شما مناسب نباشند، به همین دلیل در بعضی از قسمتها تغییرکوچکی ایجاد شده تا داستانها هم آموزنده و هم مناسب سن شما باشند.
امیدواریم از خواندن این حکایتهای شیرین و پندآموز لذت ببرید و از آنها درسهایی برای زندگی بهتر بیاموزید.

قسمتی از کتاب کلیله و دمنه:
در گوشۀ مزرعهای سرسبز، دو کبوتر خوشبخت باهم زندگی میکردند. فصل بهار بود و بارانهای فراوان زمین را سیراب کرده بود؛ اما این باران لانۀ کبوترها را که در گوشهای از مزرعه ساخته شده بود، مرطوب میکرد. کبوتر ماده نگاهی به لانه انداخت و با نگرانی به همسرش گفت: «این لانه خیلی نمناک است. دیگر جای خوبی برای زندگی نیست. بهتر نیست به فکر لانۀ دیگری باشیم؟»
کبوتر نر که از سختی ساختن لانهای جدید هنوز خسته بود، جواب داد: «نگران نباش. تابستان نزدیک است و هوا گرم خواهد شد؛ علاوهبراین، ساختن لانهای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد، کار آسانی نیست. کمی صبور باش.»
کبوتر ماده با دلسردی به بیرون لانه نگاه کرد؛ اما درنهایت حرف همسرش را پذیرفت و آنها تصمیم گرفتند در همان لانه بمانند. با آمدن تابستان، هوا گرمتر شد و لانه خشک و گرم شد. کبوترها با خوشحالی در مزرعه پرواز میکردند و هر چقدر دانه میخواستند، از گندمزار و شالیزار میخوردند. مقداری از دانهها را هم در انبارشان برای زمستان ذخیره میکردند.
روزها گذشت و انبارشان پر از دانههای خوشعطر برنج و گندم شد. کبوترها با رضایتخاطر به انبار نگاه میکردند و به یکدیگر میگفتند: «حالا دیگر خیالمان راحت است، چون برای زمستان آذوقۀ کافی داریم.»
تابستان گذشت و کمکم پاییز فرا رسید. با شروع بارانهای پاییزی، کبوتر نر باید بیشتر از همیشه برای پیداکردن غذا تلاش میکرد. کبوتر ماده که نمیتوانست مانند گذشته تا دوردستها پرواز کند، در لانه میماند و منتظر بازگشت همسرش میشد. یک روز، وقتی باران شدیدتر شد و کبوترها نمیتوانستند از خانه بیرون بروند، تصمیم گرفتند از انبار آذوقهشان استفاده کنند. کبوتر نر در انبار را باز کرد و با تعجب دید که دانهها کمتر از قبل به نظر میرسند.
با چشمانی خشمگین به همسرش نگاه کرد و گفت: «تو این دانهها را خوردهای. مگر قرار نبود آنها را برای زمستان ذخیره کنیم؟ حالا نصف انبار خالی شده است. چطور توانستی اینقدر بیفکر باشی؟»
کبوتر ماده که از این حرف غافلگیر شده بود، با صدایی ناراحت گفت: «من هیچوقت به دانهها دست نزدم. قسم میخورم که حتی به آنها نگاه هم نکردهام، من هم نمیدانم چرا اینقدر کم شدهاند. شاید موشها به انبار دستبرد زدند یا شاید کف انبار سوراخ شده باشد. تو نباید اینقدر عجولانه قضاوت کنی.»
اما کبوتر نر که از شدت عصبانیت چیزی نمیشنید، با صدای بلند گفت: «بس است! من دیگر به این حرفها گوش نمیدهم. کسی غیر از تو به انبار دسترسی ندارد و اگر دانهها کم شدهاند، حتماً تو آنها را خوردهای؛ زودباش حقیقت را بگو.»
کبوتر ماده که از این اتهام ناروا بسیار ناراحت شده بود، با چشمانی پر از اشک گفت: «باور کن من به دانهها دست نزدهام و نمیدانم چه بلایی سر آنها آمده است. تو نباید اینطور با من حرف بزنی.»
اما کبوتر نر همچنان در عصبانیت خود فرو رفته بود و درنهایت، همسرش را از لانه بیرون انداخت. کبوتر ماده با صدایی لرزان گفت: «تو بابت این قضاوت عجولانه پشیمان خواهی شد؛ اما وقتی حقیقت را بفهمی، خیلی دیر شده است.» او با ناراحتی پرواز کرد و از لانه دور شد.
کبوتر نر با خود میگفت که دیگر فریب نخواهد خورد و از کار خود راضی بود؛ اما چند روز بعد، باران دوباره شدت گرفت و هوا مرطوب شد. ناگهان دانههای انبار شروع به جذب رطوبت کردند و حجمشان دوباره بهاندازۀ اولیه برگشت. انبار دوباره پر از دانه شد؛ درست مثل روز اول. کبوتر نر با دیدن این صحنه، تازه فهمید که قضاوتش اشتباه بوده است و بیدلیل به همسرش تهمت زده است.
حالا او تنها پشیمان و غمگین در لانه نشسته بود و به این فکر میکرد که ای کاش صبورتر بود و اینقدر زود و عجولانه تصمیم نمیگرفت.


فهرست کتاب کلیله و دمنه
- سخنی با دوستداران داستانهای کهن
- حکایت اول: دو شریک و درخت اسرارآمیز
- حکایت دوم: قضاوت عجولانه
- حکایت سوم: کوزۀ روغن
- حکایت چهارم: راهرفتن کبک
- حکایت پنجم: ببر و میمون و مار وفادار
- حکایت ششم: گرگ طمعکار
- حکایت هفتم: جنگ یا صلح؟ مسئله این است!
- حکایت هشتم: گنج موش
- حکایت نهم: قورباغۀ مارسوار
- حکایت دهم: شغال پرهیزگار و دوستان حسود
- حکایت یازدهم: دوستی میمون پیر و لاکپشت
- حکایت دوازدهم: دوستی موش و کبوتران
- حکایت سیزدهم: نقشۀ قورباغهای
- حکایت چهاردهم: پرواز لاکپشتی
- حکایت پانزدهم: خرگوش دانا و فیلهای زورگو
- حکایت شانزدهم: مرغ ماهیخوار و خرچنگ
- حکایت هفدهم: شتر سادهلوح
- حکایت هجدهم: دوستان وفادار
- حکایت نوزدهم: شیر پیر روباه حیلهگر و خر نادان
- حکایت بیستم: دوستی موش و گربه





نقد و بررسی وجود ندارد.