کتاب کوری به انگلیسی (Blindness) اثر ژوزه ساراماگو (Jose Saramago) ترجمۀ صدیقه اوشنی انتشارات یوشیتا
معرفی کتاب کوری:
یک جامعۀ شهری مدرن و پیشرفته را در نظر بگیرید که ناگهان تمام ساختارهای زندگی جمعی آن از بین میرود و همه به سرنوشتی ذلتبار و رقتانگیز دچار میشوند. تمدنی که دارای بافتهای پیشرفته است و در طول قرنها، توسعه و تکامل یافته و با این حال، در تأمین نیازهای اولیۀ انسان هنگام بروز بحران درمانده است. انسانهای بهظاهر متمدنی که وقتی مجبور میشوند در آسایشگاه روانی کنار هم زندگی کنند، کمکم خوی حیوانی خود را نشان میدهند؛ از سوی دیگر، این کتاب، دولتمردان و سیاستمدارانی را به تصویر میکشد که مدعی تأمین آسایش مردم هستند، درحالیکه نسبت به سرنوشت آنها بیتفاوتاند. این رمان، استعارهای است از «عدمتوانایی دیدن»؛ به این معنی که وقتی ارزشهای زندگی از بین میرود، کرامت انسانی روزبهروز بیشتر مورد حمله قرار میگیرد. وقتی جهل و نادانی در جامعه گسترش مییابد، حتی معدود افراد روشنفکر هم، مانند افراد کوتهبین و ناآگاه رفتار میکنند.
کوری را میتوان یک کتاب انتقادی نسبت به هنجارهای اجتماعی دنیای مدرن در نظر گرفت. نثر دشوار ساراماگو و استفاده نکردن از علائم نقطهگذاری و پاراگرافبندیهای معمول، نشان از سردرگمی و بیهویتی افراد دارد و دنیای پیچیدۀ کورها را کورتر نشان میدهد؛ درواقع، سبک نوشتاری او به ما کمک میکند که سرگشتگی آدمهای رمان را بهتر درک کنیم. شخصیتهایی که نام ندارند و فقط براساس شغل یا ویژگیهای ظاهریشان در داستان شناخته میشوند و این نشان از بیهویتی آنها دارد. قطعاً این داستان فلسفی، شما را بهشدت تحت تأثیر قرار خواهد داد و مدتها فکرتان را مشغول خواهد کرد.
قسمتهایی از کتاب:
-
وجدان اخلاقی که خیلی از افراد بیفکر آن را بیهوده خواندهاند و بسیاری دیگر آن را رد کردهاند، چیزی است که وجود دارد و همیشه وجود داشته است. چیزی نیست که فیلسوفان دوران چهارم آن را اختراع کرده باشند، آن هم زمانی که روح انسان، چیزی جز یک گزارۀ مبهم به شمار نمیآمد. با گذشت زمان و تکامل اجتماعی و تبادل ژنتیکی، وجدانمان را با سرخی خون و اشک چشم نشان میدادیم و گویی این هم کافی نبود، چون چشمانمان را به آینهای روبه درون تبدیل کردیم؛ درنتیجه آنچه را در دل داشتیم و سعی میکردیم به زبان انکار کنیم، بدون قیدوشرط به ما نشان میداد. ملاحظات کلی را هم باید به اینها اضافه کرد. شرایط خاصی که پشیمانی حاصل از ارتکاب برخی اعمال شیطانی را در نفوس ساده، اغلب بهعنوان ترس اجدادی قلمداد میکند، و نتیجه این میشود که آدم زبانباز، بدون رحم و مروت، دوبرابر آنچه استحقاقش را دارد، مجازات میشود.
-
اولین مرد کور اعتراض کرد که زنش به این ننگ تن نمیدهد و دلیلی ندارد به خاطر هر چیزی خودش را در اختیار مردان غریبه قرار دهد، چون نه خودش تمایلی به این کار دارد و نه او اجازه میدهد، شرافت قیمت ندارد و اگر قرار باشد هر روز به اینها امتیاز بدهند، دیگر زندگی معنای خود را از دست خواهد داد. دکتر از او پرسید، در این وضعیت فلاکتبار که از گرسنگی جانشان به لب رسیده، تا گردن در کثافت فرورفتهاند، شپش از سروکولشان بالا میرود و از دست ساس و کک در امان نیستند، دنبال کدام معنی میگردد. من هم دلم نمیخواهد زنم برود؛ اما چه کسی به خواستۀ ما اهمیت میدهد، خودش اعلام آمادگی کرده و تصمیم گرفته برود، من غرور مردانهام را میشناسم، این چیزی که ما غرور مردانه مینامیم و اگر بعد از این همه خفت و خواری چیزی از آن باقی مانده باشد، میدانم که به غیرتم برمیخورد، همین الان هم غرورم جریحهدار شده و گریزی نیست؛ اما اگر میخواهیم زنده بمانیم، این تنها راهحل موجود است. اولین مرد کور با خشونت گفت، هرکس طبق اصول اخلاقی خودش پیش میرود، نظر من این است و قصد تغییر آن را هم ندارم. دختر عینکی گفت، بقیه نمیدانند چند زن توی این بخش هستند، پس زنت را برای استفادۀ انحصاری خودت نگه دار، ما هم نان هردویتان را میدهیم، خیلی دوست دارم بدانم آن موقع نظرت دربارۀ شرافت و مردانگی چیست و چطور آن غذا از گلویت پایین میرود. اولین مرد کور جواب داد، موضوع این نیست، حرفش را نیمهتمام گذاشت، درواقع اصلاً نمیدانست موضوع چیست، چیزهایی هم که قبلاً گفته بود، چیزی بیش از عقاید مبهم نبود، عقایدی که به دنیای دیگری تعلق داشت، بدون شک، کاری که باید انجام میداد این بود که دستش را بهسوی آسمان بلند کند و بر بخت و اقبالش لعنت بفرستد که باید خفت و خواری چنین شرمی را تحمل میکرد و به خرج زنهای دیگران زنده میماند. البته اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، به خرج زن دکتر، چون غیر از دختر عینکی که ازدواج نکرده و آزاد بود و از سبک زندگیاش هم اطلاعات کافی در دست داریم، بقیه شوهر نداشتند و اگر هم داشتند، آنجا نبود. سکوتی که بعد از حرف ناتمام اولین مرد کور حکمفرما شد، انگار منتظر کسی بود که یکبار برای همیشه آن را تمام کند، برای همین کسی که باید حرف میزد، زبان گشود. او کسی نبود جز زن اولین مرد کور که با صدایی لرزان گفت، من با بقیه فرقی ندارم، هر کاری بقیه بکنند، من هم میکنم. شوهرش حرف او را قطع کرد و گفت، تو کاری را میکنی که من میگویم، اینقدر به من دستور نده، این حرفها هیچ فایدهای ندارد، تو هم مثل من کوری، این کار بیشرمانه است، زن گفت، بسیار خب، به خودت بستگی دارد که بیشرمانه رفتار کنی یا نه، از این به بعد غذا نمیخوری، پاسخ بیرحمانهای بود، آن هم برای زنی که تا امروز همواره مطیع شوهرش بود و به او احترام میگذاشت.
-
ظاهراً ورود این همه آدم کور حداقل یک مزیت یا بهتر بگوییم، دو مزیت داشت. اولین مزیت، ماهیت روانشناختی داشت، چون بین اینکه مدام منتظر ورود افراد جدید باشی و اینکه بدانی دیگر ظرفیت ساختمان پر است و قرار نیست کسی به جمع اضافه شود، فرق زیادی هست؛ اینکه بدانی از این به بعد میتوانی با همبندهای خودت روابط عمیقتری برقرار کنی و بدون ایجاد مزاحمت از سوی تازهواردان که مدام مجبورت میکردند کانالهای ارتباطی را عوض کنی، به این زندگی یکنواخت ادامه بدهی. مزیت دوم، ماهیت عملی، مستقیم و اساسی داشت، چون مقامات خارج از آنجا، اعم از نظامی و غیرنظامی، فهمیده بودند تهیۀ غذا برای سیچهل نفر آدم که کموبیش آرام و مطیع بودند و به علت کم بودن تعدادشان، اشتباهات گاهوبیگاه و تأخیرهای مداوم در تحویل غذا را تحمل میکردند، با مسئولیت ناگهانی و پیچیدۀ تهیۀ غذا برای دویستوچهل نفر آدم با خلقوخوهای متفاوت و مزاج و پیشینۀ متفاوت، بسیار فرق دارد. توجه داشته باشید، دویستوچهل نفر آدم، گفتنش با زبان آسان است، حداقل بیست نفر هم بودند که تخت گیرشان نیامده بود و روی زمین میخوابیدند. بههرحال، باید قبول میکردند که سیر کردن سی نفر آدم با جیرۀ ده نفر، مثل سیر کردن دویستوشصت نفر با جیرۀ دویستوچهل نفر نیست. تفاوت تقریباً نامحسوس است. این افزایش مسئولیت و شاید ترس از بروز هرگونه شورش و اغتشاش، باعث تغییر رویه از سوی مقامات شد و دستور دادند غذا بهموقع و به اندازۀ کافی توزیع شود.
-
اولین مرد کور فکر میکرد بالاخره شک و تردیدش برطرف شده که ناگهان داخل پلکش سیاه شد، با خودش فکر کرد، خوابم برده است؛ اما نه، خواب نبود، هنوز صدای زن دکتر را میشنید، پسرک لوچ سرفه کرد، بعد ترس و وحشت تمام وجودش را فراگرفت، فکر کرد کوریاش به نوع دیگری تبدیل شده و از زندگی در کوری سفید به کوری سیاه رسیده است، از ترس بدنش به لرزه افتاد، زنش پرسید، چه شده، مرد بدون آنکه چشمانش را باز کند با لحن احمقانهای گفت، من کور هستم، انگار میخواست خبر جدیدی بدهد، زن بهآرامی او را در آغوش گرفت و گفت، نگران نباش، همۀ ما کوریم، کاری هم از دستمان برنمیآید، من همه چیز را سیاه دیدم، فکر کردم خوابم برده؛ اما خواب نبودم، من بیدارم، باید بخوابی، فکرش را نکن و بخواب. مرد از این حرف آزرده شد، بهشدت احساس ناراحتی و اندوه میکرد، آنوقت زنش میگفت باید بخوابی. عصبانی شده بود و میخواست جواب تندی به زنش بدهد که ناگهان چشمانش را باز کرد و متوجه شد که میبیند. او میدید و فریاد زد، میبینم. اولین فریادش را با لحنی ناباورانه سر داد؛ اما فریاد دوم و سوم و فریادهای بعدی دیگر جای شکی باقی نگذاشت، میبینم، میبینم، مثل دیوانهها زنش را در آغوش کشید، بعد بهطرف زن دکتر دوید و او را بغل کرد، اولینبار بود که او را میدید؛ اما میشناخت، بعد هم دکتر، دختر عینکی و پیرمرد با چشمبند سیاه، دیگر هیچ تردیدی وجود نداشت، پسرک لوچ را هم بغل کرد، زنش پشت سر او راه میرفت، نمیخواست او را رها کند، مرد هم مدام برمیگشت و زنش را در آغوش میگرفت، بعد رو کرد به دکتر و گفت، من میبینم، میبینم، آقای دکتر، او را با عنوان شغلیاش صدا زد، کاری که مدتها بود انجام نمیدادند، دکتر پرسید، واضح میبینی، مثل قبل، هیچ اثری از سفیدی باقی نمانده، نه، اصلاً، حتی احساس میکنم از قبل هم بهتر میبینم و این چیز کمی نیست، چون من هرگز عینک نمیزدم. بعد دکتر جسارت به خرج داد و حرفی را که همه میخواستند بگویند به زبان آورد، احتمالاً به پایان این کوری نزدیک شدهایم، ممکن است همۀ ما دوباره بیناییمان را به دست آوریم، زن دکتر با شنیدن این حرفها زد زیر گریه، باید خوشحال میشد؛ اما گریه میکرد، چه عکسالعمل عجیبی، البته که خوشحال بود، فهمیدنش خیلی راحت است، او گریه میکرد چون مقاومت روحیاش درهم شکسته بود، به طفل تازهمتولدی میمانست که این گریه، اولین صدای ناخودآگاه او بود.

دربارۀ نویسنده، ژوزه ساراماگو:
ژوزه ساراماگو نویسنده و شاعر پرتغالی است. او یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم به شمار میرود و در سال 1998 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. وی به مسائل اجتماعی، سیاسی و انسانی توجه ویژهای داشت و نقدهایی به نظامهای سیاسی و اجتماعی ارائه میداد. موضوعاتی مانند هویت، وجود، مرگ و خداوند از جمله مباحث مورد علاقه او بودند.
آثار ساراماگو به زبانهای مختلفی ترجمه شده و تأثیر زیادی بر ادبیات معاصر داشته است. او به عنوان یکی از برجستهترین نویسندگان پرتغال و ادبیات جهانی شناخته میشود.





نقد و بررسی وجود ندارد.