عضویت در سیستم کتابفروش‌شو!
٪50 تخفیف

کتاب 50 داستان پندآموز قبل خواب

  • نویسنده: تاد دل
  • مترجم: پگاه فرهنگ مهر
شناسه محصول: 9786228277158 دسته‌بندی‌ها: , , , ,

قیمت اصلی: ۴,۴۰۰,۰۰۰ ریال بود.قیمت فعلی: ۲,۲۰۰,۰۰۰ ریال.

موجود در انبار

torobpay
هر قسط با ترب‌پی: ۵۵۰,۰۰۰ ریال
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
۲۲۰,۰۰۰ ریال هدیه خرید بعدی

تمام کتاب‌های عرضه‌شده در فروشگاه اینترنتی یوشیتا نسخه‌ی اصلی و دارای ضمانت اصالت و سلامت فیزیکی هستند.
در صورت عدم رضایت، تا ۷ روز پس از خرید امکان بازگشت وجه برای شما فراهم است.

  • ارسال به سراسر کشور
  • پشتیبانی ۲۴ ساعته، ۷ روز هفته
  • 7 روز ضمانت بازگشت و تعویض کالا
  • تضمین اصالت و کیفیت کالا
  • تحویل در کمترین زمان

کتاب 50 داستان پندآموز قبل خواب به انگلیسی (50 bedtime stories of wisdom) اثر تاد دل (Todd Dell) ترجمۀ پگاه فرهنگ‌مهر انتشارات کودک‌یار

 

معرفی کتاب 50 داستان پندآموز قبل خواب:

با یک تیر دو نشان بزنید!

این داستان‌ها علاوه‌بر سرگرمی، آموزنده نیز هستند. در این کتاب، شخصیت‌های حیوانی و انسانی قوۀ تصمیم‌گیری کودک را تقویت می‌کنند. ویژگی مهربانی، نظم، شجاعت، همدلی و هوش اجتماعی کودک افزایش پیدا کرده و تصاویر جذاب، تخیل کودک را زنده می‌کنند.

پیش‌از خواب، با قصه‌های معنادار و ارزشمند، به قلب و ذهن کودک‌تان  رنگ ببخشید.

معرفی کامل 50 داستان پندآموز قبل خواب:

کتاب 50 داستان پندآموز وقت خواب مجموعه‌ای از حکایات است که با دقت تنظیم شده تا قلب‌ها و ذهن‌های جوان را افسون کرده و ارزش‌های مهم را در وجود آن‌ها پرورش دهد. هر داستانِ این مجموعه به‌واقع دعوتی برای شروع یک سفر مسحورکننده است و هر صفحه درس‌هایی از شفقت، شجاعت، صداقت، تاب‌آوری و همدلی را در خود دارد. این داستان‌ها به یک اندازه در خود ماجراجویی، شگفتی و خِرَد دارند که باعث می‌شود درس‌های اخلاقی جاودانۀ آن‌ها برای کودکان قابل‌دسترسی و جذاب باشد.

از جنگل‌هایِ جادویی که حیوانات در آن‌ها ارزش کار گروهی را یاد می‌گیرند تا دهکده‌های پرجنب‌وجوش که بچه‌ها اهمیت مهربانی و دوستی را کشف می‌کنند، این حکایات تصاویری شفاف را در ذهن‌های خوانندگان جوان برجای می‌گذارند. همان‌طور که خوانندگان، شخصیت‌هایی دوست‌داشتنی را در ماجراجویی‌هایی جادویی، چالش‌هایی قهرمانانه و لحظاتی جهت تأمل دنبال می‌کنند، نه‌تنها هیجانِ تخیل را تجربه کرده، بلکه از ارزش‌های اساسی نیز درکِ درستی به دست می‌آورند.

این کتاب که به‌طور مشخص برای زمان خواب کودک نوشته شده است، فضایی دنج و فکرشده را ایجاد می‌کند که والدین و کودکان در آن فضا می‌توانند باهم ارتباط برقرار کرده و درمورد موضوعات داستان‌ها گفت‌وگو کنند. هر داستان طوری طراحی شده تا کوتاه و درعین‌حال تأثیرگذار باشد. این‌گونه کودک می‌تواند بنا به میزان زمانی که در اختیار دارد، از یک یا چند داستان لذت ببرد. این مسئله باعث می‌شود کتاب هم برای شب‌ها قبل از خواب و هم برای مطالعه در طولِ روز مناسب باشد.

آنچه باعث می‌شود کتابِ 50 داستان پندآموز وقت خواب به‌واقع کتابی خاص باشد، توانایی آن در خلق مکالماتِ معنادار است. داستان‌ها به شکل بالقوه کودکان را ترغیب می‌کنند تا به این فکر کنند که در موقعیت‌های مختلف چه عکس‌العملی خواهند داشت و بذرِ تأمل را در ذهنِ آن‌ها می‌کارد که درنهایت تعاملات آن‌ها را در زندگیِ واقعی هدایت خواهد کرد. خانواده‌ها با مطالعۀ این حکایات می‌توانند ارزش‌های اخلاقی را در کنار هم از نو کشف کنند و درس‌هایی از مهربانی، صداقت و شجاعت را به‌شیوه‌ای سرگرم‌کننده و به‌یادماندنی در ذهنِ کودک خود پرورش دهند.

در دنیایی مملو از حواس‌پرتی، این کتاب یادآوری از قدرت داستان‌گویی و ارتباطات عمیقی است که ایجاد می‌کند. این کتاب فراتر از کتابی برای مطالعه پیش از خواب بوده و ابزاری برای پرورش شخصیت و تقویت پیوندِ میان اعضای خانواده است.

 

قسمت‌هایی از کتاب:

  • روزی روزگاری، در دهکده‌ای آرام که میان تپه‌های سرسبز واقع شده بود، دو برادر به نام‌های مَکس و لِئو زندگی می‌کردند. آن‌ها در یک خانۀ کوچک دنج با حیاطی بزرگ و دل‌باز زندگی می‌کردند. هر دو برادر آرزو داشتند آن فضای خالی را به باغی زیبا مملو از گل‌های رنگارنگ تبدیل کنند تا پروانه‌ها در باغ پرواز کرده و پرنده‌ها در آن آواز بخوانند. مَکس و لِئو هرروز در این مورد باهم صحبت می‌کردند که خیلی خوب می‌شود اگر زیباترین باغ را در کلِ دهکده داشته باشند.
    مَکس عاشق خیال‌پردازی بود. او ساعت‌ها مقابل پنجره می‌نشست و درمورد آفتاب‌گردان‌هایِ قدبلند، گل‌های رز رنگارنگ و پروانه‌هایی که در آن حوالی پرواز می‌کردند، خیال‌پردازی می‌کرد. مَکس با خود گفت: «یه روزی من زیباترین باغ رو خواهم داشت.» اما مَکس فقط خیال‌پردازی می‌کرد. او هیچ‌گاه به خودش زحمت نمی‌داد که حتی یک بذر بکارد.
    از سویِ دیگر لِئو هم عاشق خیال‌پردازی بود؛ اما باور مهمی نیز داشت: رؤیاها تنها زمانی به حقیقت می‌پیوندند که ما برای رسیدن به آن‌ها تلاش کنیم. یک صبحِ آفتابی، لِئو تصمیم گرفت که رؤیای خود را به حقیقت تبدیل کند. او بیلی برداشته و شروع به کندنِ زمین کرد. او بذرهای گیاهان را کاشت، آن‌ها را با دقت آب داد و هرروز صبح به آن‌ها سر می‌زد. لِئو علف‌های هرزی را که سعی داشتند کل باغ را فرا بگیرند، می‌کَند و مطمئن می‌شد گیاهان نور آفتاب کافی داشته باشند و حتی اطراف گل‌ها سنگ‌های کوچکی را می‌چید تا همه‌چیز تمیز و مرتب باشد.
    مَکس از پشت پنجره او را تماشا می‌کرد و زمانی که می‌دید لِئو این‌قدر سخت تلاش می‌کند، به او لبخند می‌زد. مَکس با خود می‌گفت: «من از فردا شروع میکنم.» اما فردا هم می‌گذشت و روز بعد از پِی آن می‌آمد و باغ مَکس همچنان خالی و عاری از هر گل‌ و گیاهی بود. او همیشه باغِ رؤیاییِ خود را تصور می‌کرد؛ اما هیچ‌کاری برای حقیقت بخشیدن به آن انجام نمی‌داد.
    چند روزی که از پِی هم گذشتند، اتفاقی جادویی در حیاط لِئو رخ داد. جوانه‌های سبزِ کوچولویی از زیر خاک سر برآوردند و خیلی زود همگی به گل‌هایی رنگارنگ و بلندبالا تبدیل شدند. گل‌های رز قرمز روشن، گل‌های بابونۀ سرزنده و آفتاب‌گردان‌های طلایی حیاط را پر کردند. پروانه‌ها و زنبورها وزوزکنان در باغ این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و از بوی شیرین گل‌ها لذت می‌بردند. پرنده‌ها آوازهای شادی می‌خواندند و میان شاخه‌های درختان کوچکی که لئو کاشته بود، می‌پریدند.
    باغِ لِئو به زیباترین باغِ دهکده تبدیل شد. هر زمان کسی از آنجا او عبور می‌کرد، چند لحظه توقف می‌کرد تا گل‌هایی را که درحال شکوفاشدن بودند، تحسین کند و می‌گفت: «وای! چه باغ فوق‌العاده‌ای!»
    یک روز، مَکس از خانه بیرون آمد و با حیرت به باغِ برادرش نگاه کرد. مَکس با حیرت گفت: «لِئو، باغت خیلی قشنگه! چطوری اونو تا این حد سِحرآمیز کردی؟»
    لِئو لبخندی زد و خاکی که روی دست‌هایش بود را تکاند. «خُب، مَکس، من هرروز برای این باغ زحمت کشیدم. کار آسونی نبود؛ اما واقعاً ارزشش رو داشت. من مجبور بودم زمین رو بکَنَم، بذرها رو بکارم، اون‌ها رو آب بدم و از باغ مراقبت کنم؛ اما ببین نتیجه چقدر فوق‌العاده از آب دراومد!»
    مَکس نگاهی به باغ خود انداخت. باغ هنوز خالی بود؛ نه گلی در آن بود، نه پروانه‌ای و نه پرندۀ آوازخوانی. او متوجه شد زمانی که مشغول رؤیاپردازی برای باغش بوده، هیچ‌کاری برای محقق کردنِ آن انجام نداده است.
    مَکس که حالا از برادرش الهام گرفته بود، به او روی کرد و گفت: «فکر کنم وقتش رسیده که من هم کار کردن تو باغِ خودم رو شروع کنم. به من کمک میکنی؟»
    لِئو با خوشرویی لبخندی زد و سر تکان داد. «البته، مَکس! بیا در کنار هم کار کنیم.»
    روز بعد، مَکس و لِئو شروع به کار کردند. مَکس گل‌های محبوب خود را جدا کرده و درست مثلِ لِئو شروع به کندن زمین کرد. در ابتدا کار چندان ساده‌ای نبود و دست‌های مَکس به‌خاطر کندن زمین درد گرفته بودند؛ اما لِئو او را ترغیب می‌کرد: «ادامه بده، مَکس! به‌زودی با چشمای خودت می‌بینی که گل‌ها بزرگ میشن و میفهمی این‌همه سختی ارزشش رو داره!»
    مَکس بذرها را کاشت، هرروز به آن‌ها آب می‌داد و کم‌کم جوانه‌هایی سبز و کوچک در حیاط او سر بر آوردند. هفته‌ها از پِی هم رفتند و درست مثل باغِ لِئو، گل‌هایی رنگارنگ شروع به جوانه‌زدن کردند. مَکس خیلی هیجان‌زده بود! باغ او هنوز به بزرگیِ باغ لِئو نبود؛ اما هرروز بزرگ‌تر می‌شد و او به کار خود افتخار می‌کرد.
    یک روز مَکس به باغ خود نگاهی انداخت و لبخند درخشانی زد و با خوشحالی گفت: «موفق شدم! درست داره همون شکلی میشه که رؤیایِ اونو داشتم.»
    لِئو به پشتش چند ضربه زد و گفت: «میبینی مَکس؟ رؤیاها فوق‌العاده هستن؛ اما باید سخت تلاش کنی تا رؤیاهایت محقق بشن.»
    از آن روز به بعد، هر دو برادر در کنار هم کار کرده و از باغ‌های زیبای خود مراقبت می‌کردند. حیاط جلویی خانه‌شان دیگر ساده و خالی نبود. حالا پر از زندگیِ گل، پروانه و پرنده شده بود که همه‌جا را رنگارنگ و شاد می‌کردند.
    مَکس درس بسیار مهمی گرفت: رؤیاپردازی لذت‌بخش است؛ اما برای خلق چیزی به‌واقع خاص، باید دست به کار شویم و تلاش کنیم. او از اینکه دیگر فقط رؤیاپردازی نمی‌کرد، بلکه رؤیایِ خود را به حقیقت تبدیل کرد، بسیار خوشحال بود.
    و این‌گونه بود که باغ‌های زیبایِ مَکس و لِئو به مایۀ افتخار دهکده تبدیل شدند و آن دو با خوشحالی در میان گل‌های رنگارنگی که با دستانِ خود پرورش داده بودند، باهم بازی می‌کردند.
    ———————————————————————-
    از این داستان چه می‌آموزیم؟
    رؤیاها همچون بذرهایی در قلب‌های ما هستند؛ اما درست همچون یک باغ برای رشدکردن به مراقبت نیاز دارند. باغِ زیبای لئو نشان داد رؤیاها تنها زمانی شکوفا می‌شوند که سخت تلاش کنیم و آن‌ها را به حقیقت مبدل کنیم. مَکس یاد گرفت فکرکردن درمورد هرچیز فوق‌العاده‌ای خیلی لذت‌بخش است؛ اما تلاش برای به‌دست‌آوردن آن از فکرکردن درمورد آن هم بهتر است. اگر به‌دنبال چیز بخصوصی هستیم، باید عشق، تلاش و صبر داشته باشیم؛ درست همان‌طور که از گل‌ها مراقبت می‌کنیم. تلاش برای دستیابی به رؤیاها جادو و لذت را به زندگی‌هایمان می‌آورد!«نمی‌توانید زندگی شاد را پیدا کنید. باید خودتان آن را بسازید.»

 

  • روزی روزگاری، در جنگلی شاد و رنگارنگ، سنجاب کوچولویِ بازیگوشی به نام بِلا زندگی می‌کرد. بِلا عاشق این بود که دور درختان بدود و از شاخه‌ای به شاخۀ دیگر بجهد و از نور خورشید و هوای تازه لذت ببرد. تمام دوستانِ بِلا عاشق این بودند که بالارفتن او از درخت را تماشا کنند، چراکه او خیلی سریع و چالاک بود.
    یک بعدازظهرِ آفتابی، درحالی‌که بِلا در کنار بزرگ‌ترین درخت بلوط در جنگل مشغول بازی‌کردن بود، بالا را نگاه کرد و با چیز فوق‌العاده‌ای روبه‌رو شد؛ این بلندترین درختی بود که تا آن روز دیده بود! شاخه‌های آن خیلی بلند بودند؛ طوری که انگار تا آسمان می‌رسیدند. چشمان بِلا از فرط هیجان گرد شد. پیش خود فکر کرد: «اگه از این درخت بالا برم، میتونم کل جنگل رو ببینم!»
    بدون اِتلاف وقت، بِلا شروع به بالارفتن از درخت کرد. او از یک شاخه به شاخۀ دیگر می‌جهید و با پنجه‌های کوچکش به تنۀ درخت چنگ می‌زد. هرچه بالاتر می‌رفت، قلبش از هیجان بیشتر می‌تپید؛ اما همین که وسط راه بود، پایش روی یک شاخۀ باریک و پر از خَزه لیز خورد. همان‌طور که به‌سمت زمین سقوط می‌کرد و به‌آرامی روی انبوهی از برگ‌ها فرود آمد، با ناراحتی فریاد زد: «وای، نه!»
    بِلا با ناراحتی و درحالی‌که کمی خجالت‌زده بود، در جای خود نشست و پیشِ خودش زمزمه کرد: «فکر کردم میتونم این کار رو انجام بدم.»
    درست همان موقع دوست خردمندش، اولیوِر جغده که از شاخه‌ای آن نزدیکی‌ها او را تماشا می‌کرد، پایین پرید. اولیوِر با صدای ملایم خود گفت: «سلام، بِلا. دیدم که داشتی از درخت بالا میرفتی. کارت خیلی خوب بود! حالا چرا این‌قدر ناراحتی؟»
    بِلا درحالی‌که برگ‌ها را از روی موهای بدنش پاک می‌کرد، گفت: «من میخواستم به اون بالا برسم؛ اما پام لیز خورد و افتادم. شاید من نمیتونم از درختی به این بلندی بالا برم.»
    اولیور لبخند صمیمانه‌ای به بِلا زد و گفت: «بِلا، موقع بالارفتن از درخت، برد و باخت اهمیتی نداره. هر کسی ممکنه یه روز پاش بلغزه. چیزی که اهمیت داره اینه که اجازه ندی سقوط تو رو از تلاش‌کردن بازداره.»
    بِلا بادقت به حرف‌های او گوش کرد. دوباره نگاهی به درخت انداخت. هنوز هم به نظر خیلی بلند می‌رسید؛ اما بِلا دوست داشت دوباره امتحان کند. این‌بار احساس می‌کرد شجاعت بیشتری در وجودِ خود دارد.
    بِلا نفس عمیقی کشید و پنجه‌هایش را دوباره روی درخت گذاشت و بار دیگر شروع به بالارفتن از درخت کرد. بِلا با دقت و به‌آرامی بالاتر می‌رفت. حرف‌های اولیو در سرش تکرار می‌شدند: «باید دوباره تلاش کنی.»
    بِلا همان‌طور که از درخت بالا می‌رفت، منظره‌های بسیار زیبایی را در راه دید: گروهی از پرنده‌ها که در لانۀ خود آواز می‌خواندند، قارچ‌های رنگارنگ کوچولو که روی تنۀ درخت رشد کرده بودند و پروانه‌هایی که دور و برِ او بال می‌زدند. هر قدم به‌سمت بالای درخت پر از شگفتی‌های جدید بود!
    بالاخره، با تلاش و صبر زیاد، بِلا به بالای درخت رسید. باورش نمی‌شد! از آنجا می‌توانست تمام جنگل را که همچون فرش سبزِ مسحورکننده‌ای زیر پایش پهن شده بود، ببیند. رودخانه زیر نور خورشید می‌درخشید، گل‌ها در نسیم می‌رقصیدند و دوستانش آن پایین با خوشحالی بازی می‌کردند. چشم‌انداز از آن بالا نفس‌گیر بود.
    قلب بِلا مملو از غرور شد. او موفق شده بود! او از بلندترین درخت جنگل بالا رفته بود. از آن بالا برای دوستانش دست تکان داد و آن‌ها نیز از پایین او را تشویق کردند.
    اولیور به آن بالا پرواز کرد تا روی قلۀ درخت کنار بِلا بنشیند. با مهربانی گفت: «آفرین، بِلا.»
    بِلا لبخند درخشانی زد و گفت: «ممنونم، اولیوِر. من یاد گرفتم که حتی اگه زمین بخورم، بازم میتونم دوباره تلاش کنم و گاهی‌اوقات، تلاشِ دوباره نتیجه‌ای شگفت‌انگیزتر از چیزی که تصور میکنی به همراه داره.»
    بِلا و اولیوِر پس از گفت‌وگویی که باهم داشتند، مدتی کنار هم نشستند و جنگل را تماشا کردند و از چشم‌انداز آرام آن لذت بردند.
    از آن روز به بعد، هر زمان بِلا با چالشی روبه‌رو می‌شد یا از مسئله‌ای مطمئن نبود، یادِ آن درخت بلند و تلاشِ دوباره‌اش می‌افتاد و همیشه می‌دانست با کمی صبر و اراده می‌تواند به هر آنچه که می‌خواهد برسد.
    بِلا به صعودِ خود افتخار می‌کرد؛ اما بیش از هر چیز، به خودش افتخار می‌کرد که هرگز تسلیم نشد. آن درخت بلند به مکان موردعلاقه‌اش در جنگل تبدیل شد؛ مکانی که قدرتِ تلاش دوباره را به او یادآور می‌شد.
    بنابراین، ماجراجویی‌هایِ بِلا در جنگل با چالش‌های جدید ادامه پیدا کردند و او همیشه می‌دانست با قلبی بزرگ و روحی شجاع می‌تواند هر چیزی را ممکن سازد.
    ———————————————————————-
    از این داستان چه می‌آموزیم؟
    گاهی‌اوقات، اوضاع آن‌طوری که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود و ما زمانی که زمین می‌خوریم یا اشتباه می‌کنیم ممکن است غمگین شویم؛ اما آنچه از همه بیشتر اهمیت دارد، تلاش دوباره است. هربار که دوباره راه را پیش می‌گیریم، به هدفِ خود نزدیک‌تر می‌شویم؛ حتی اگر سفر سختی در راه باشد، تسلیم‌نشدن به ما کمک می‌کند یاد بگیریم و رشد کنیم و در پایان می‌توانیم تمام زیبایی‌هایی را که حتی فکرش را هم نمی‌کردیم، به چشم ببینیم!
    «موفقیت همیشگی نیست، شکست هم مُهلک نیست: آنچه بیش از همه اهمیت دارد شجاعتِ ادامه‌دادن است.»

 

دربارۀ نویسنده، تاد دل:

تاد دل، نویسنده و متخصص در حوزه ادبیات کودک است. او به ویژه به خاطر کتاب‌هایی که در زمینه داستان‌های الهام‌بخش برای کودکان نوشته مشهور است. هدف اصلی وی از نوشتن این کتاب‌ها، آموزش و انتقال درس‌های مهم زندگی به کودکان از طریق داستان‌های جذاب و آموزنده است.

 

فهرست مطالب کتاب:

  • مقدمۀ مترجم
  • مقدمۀ نویسنده
  • داستان اول: تبدیل رؤیاها به گُل
  • داستان دوم: مسابقۀ مهمِ تیمی کوچولو
  • داستان سوم: ماجراجوییِ بِلا برای دیدن چشم‌اندازِ جنگل
  • داستان چهارم: پارک پاکیزۀ اِلی
  • داستان پنجم: در کنارِ هم موفق می‌شویم
  • داستان ششم: باب خرسه
  • داستان هفتم: گنجِ حقیقیِ میا
  • داستان هشتم: روز پرمشغلۀ تیمی
  • داستان نهم: رمز موفقیتِ تیلی
  • داستان دهم: نور زندگی
  • داستان یازدهم: داستانِ دو شیر
  • داستان دوازدهم: هوشیاریِ بِلا
  • داستان سیزدهم: باغِ انتخاب‌ها
  • داستان چهاردهم: کارِ هوشمندانۀ دین
  • داستان پانزدهم: دوستیِ اِلا و لِئو
  • داستان شانزدهم: شیرشاه باهوش
  • داستان هفدهم: قهرمان
  • داستان هجدهم: جادوگرِ خبیث
  • داستان نوزدهم: سفری برای یافتن هویج رنگین‌کمانی
  • داستان بیستم: خرد پادشاه آرلو
  • داستان بیست و یکم: فروشندۀ راستگو
  • داستان بیست و دوم: تاج قدرت
  • داستان بیست و سوم: جایزۀ طلایی
  • داستان بیست و چهارم: جغدِ کوچولویِ کنجکاو
  • داستان بیست و پنجم: قضاوتِ وزیر خِرَدمند
  • داستان بیست و ششم: دو میمون، یک درس
  • داستان بیست و هفتم: یافتنِ ارتفاعاتِ جدید
  • داستان بیست و هشتم: نورِ راه‌گشایِ لِنی
  • داستان بیست و نهم: آریان و راهبِ خِرَدمند
  • داستان بیست و سی‌ام: درخت ‌بلوط مخفی
  • داستان سی و یکم: دو تیم از حیواناتِ جنگل
  • داستان سی‌ و دوم: بیدارشدنِ گَری از خواب زمستانی
  • داستان سی و سوم: میلو و حیواناتی که خانه می‌ساختند
  • داستان سی و چهارم: لیلا و آینۀ جادویی
  • داستان سی و پنجم: آزمون سِرّی پادشاه
  • داستان سی و ششم: رُزی و ابر خاکستری
  • داستان سی و هفتم: فریبِ ویکتور
  • داستان سی و هشتم: مهمانیِ شاد در هارمونی
  • داستان سی و نهم: لاک‌پشت باملاحظه‌
  • داستان چهلم: موفقیت تاجر جدید
  • داستان چهل و یکم: درسِ ملکه دربارۀ مهربانی
  • داستان چهل و دوم: هدایت با عشق
  • داستان چهل و سوم: رهبریِ خردمندانۀ راجان
  • داستان چهل و چهارم: دهکدۀ نور
  • داستان چهل و پنجم: قضاوت پادشاه خردمند
  • داستان چهل و ششم: یک کلوچه و یک دوست جدید
  • داستان چهل و هفتم: درس آدم شیاد
  • داستان چهل و هشتم: آرزوهای بزرگ، جهش‌های بزرگ
  • داستان چهل و نهم: حفاری از ته دل
  • داستان پنجاهم: دنیایِ جدید فین
وزن 190 گرم
ابعاد 21 × 14 × 1 سانتیمتر
انتشارات

کودک یار

شابک

9786228277158

قطع

رقعی

جلد

شومیز

موضوع

داستان، کودک و نوجوان

نویسنده

مناسب برای

کودک

صفحات

176

مترجم

پگاه فرهنگ مهر

نقد و بررسی ها

نقد و بررسی وجود ندارد.

افزودن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

موجود در انبار

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.

ورود به سایت
دانلود کاتالوگ محصولات
کتاب 50 داستان پندآموز قبل خواب
کتاب 50 داستان پندآموز قبل خواب

قیمت اصلی: ۴,۴۰۰,۰۰۰ ریال بود.قیمت فعلی: ۲,۲۰۰,۰۰۰ ریال.

موجود در انبار